364 روز می گذرد از روزی که یکبار دیگر در بوق و کرنا شده است که "سال جدید" و "عید" و "نو - روز" است و همه چیز در حال نو شدن. 364 روز گذشت نه تنها چیزی تازه و نو نشد و تغییری دیده نشد بلکه به سیاق سالهای دور و نزدیک، همه چیز به روالی خطی ادامه یافت و ادامه می یابد و ادامه خواهد یافت.
طنز آلوده ترین بخش ماجرا وجدان های معذبی است که که طول سال هر چه خواستند بر دیگران روا داشتند و اینک به بهانه ای اسطوره ای و طبیعی شده ای بنام "نو - روز" اشک در دیده گان شان حلقه می زند و حلالیت می طلبند و دلخوش اند که با کوله باری سبک به 364 روز دیگری قدم می گذارند.
364 روز دیگری در شرف آغاز است که هیچ تفاوتی با دیروز و فردایش ندارد. همان آدم ها و همان اندیشه ها بر جای خود استواراند. و در این میان ما می مانیم و اسطوره ای بنام عید و سالِ جدید.
اسطوره ای که در آن تبی سوزان آدم های همیشگی را فرا می گیرد تا بیشتر بخرند و بنوشند و گشنی کنند و نهایتاً خوش باشانی کذایی را از سر بگذرانند و بعد از یک هفته و یا 13 روز همان آش و همان کاسه؛ همان آدم ها و همان ایده ها؛ همان توهم ها و همان بلاهت ها.
و 364 روز دیگر در ادامه 364 روزهای دیگر تکرار می شود و در این دایره تکرار، تنها اسطوره ها و توهمات کاذبی از نو شدن و کهنه شدن تکرار می شود و تکرار می شود.
عزیزی می گفت اگر ماجرا را از آن سوی سکه ببنیم این داستان چیزی نیست جز "یک مدل پایین آمدنِ خود آدم و زن آدم و ماشینش".
همه چیزیمان کهنه می شود ... نو شدنی در کار نبوده و نیست. تنها خستگی می ماند از تکراری بر حول حفره ای خالی و تهی.
