| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
من و تن !!!
با امید و احترام: به خاطرات شهرام احمدی- مانی موتمنی- گلستانه- خوابگرد- فروزانه- مهلا - امیر- علی کریمی و رضا مرادی
خسته ميشوي از خودت، از تنت، از مغزت و از روحت - كه دير زماني است ديگر نمي كشد اين روح درمانده ات را - و اين تن نالانت كه از پاي افتاده است و اين پاي بي نوايت... و دريغا لحظه اي درنگ براي اين مغز در به در - از براي لحظه اي آرميدن در واحه اي دور از ضربات ستبر سم اسبان تیره - (كه حتي نامشان هم از يادت رفته است، كه اصلا يادت نيست كه چه يادت هست و چه نیست ... از آن ياد و چه مانده از آن فرياد). اي آسانسور بي پدر! اي كه الهي ساقط شوي از اين آسمانخراش سيماني كه بلاهت را بر فضاي خدا حوالت كرده اي و اگر اندکی بیشتر از آن مجوزهای كاغذي مي داشتي، تمام آسمان را كه نه، بلكه تمام حضور تیره از دود و دم را مي قاپيدي از دست پدر!
ديگر پدر هم از فرط لزاجت مغز تو پير و فرتوت است و به ناچار اميد را به ناکجا آباد دور دستی تبعید کرده است تا هيچ جنبنده اي نااميدي نچشد در روزگار نااميدان و دریوزه گان جرعه ای امید و امید و امید...بر آستان واحه های دردهای بی دوا. خانم محترم قايم شده از فرط خجالت در زير سقف فلز اندود آسانسور مي گويد كه ساكنان اين قوطي پر آيینه تودرتو - كه از فرط شدت نزديكي بيش از حد به هم در اين فضاي بسته ماتريكسي، توان نگريستن در چشمان هم را ندارند- بايد رها شوند. رها از معلق بودن بين آسمان و زمين...و در را به احترام باز مي كند براي تو و آناني كه از فرط اضطراب به مانند لبوي مرد لبو فروش سر چهارراه سرخ سرخ شده اند.
از بازتاب هر چه از تو در آیینه ها شکسته است دل می کنی و به مانند همقطارانت پراكنده می شوي در اين مغاك پر از نور و بوق و سرهاي شبح مانند، با دماغ هاي سرخ و چشمان به گود نشسته، كه بيرون چه سرد است و چه سرد و سرد و سرد و سرد... تكرار می كني تا اندکی از سرمایش بکاهد که هيچ از نمي كاهد و حتي چه بسا بر آن مي افزايد ...
سوز چنان در عمق جان خیابان ريشه دوانده است كه كاري هم از دست پيرمرد لبو فروش بر نمي تابد كه اگر مي تابيد فكري به حال دستان زار ترک خورده خود مي كرد تا در اين تاريكي نلرزد، كه گويي حوالت تاريخي تو و او لرزيدن است و لرز و لرزه و لرزش. اي آتش درون ابله! كه چه زود تمام مي شوي و جز ميل آتشي ديگر از تو هم هيچ ب جای نمي ماند كه دير زماني است كه کلامت را گرفته ام كه "بايد كاست و كاست تا دم آن حرارت نابگاه كه چه ميدانم اسمش را چرا مرگ نهاده اند(كه كه شايد مراد همان "مرد رسته از گنداب" باشد كه ظريفي، اولشان را بهم چسبانده از فرط بيكاري و بي عاري).
حرارتی بگاه یا نابگاه از براي خود و تو و آن مرد لبو فروش. و البته راننده تاكسي غر زني كه رحم نمي كند بر خود و آن دختر شال به گردن لكنت زده كه خواهش مي كند كه پنجره ها را ببند... كه آجان ها به انتظارند كه بايد غروب، برگه هاي ته مانده از روزي سرد و سرد و سرد را تحويل دهند تا شايد زماني از اين مرخصي به مرخصي ديگري روند (كه مرخصي رفتن چه نعمتي ست در روزگاری كه همه مرخص اند)... ميان همه سرماهاي شعله ور از چشمان بي رمق ... گرمايي بر تنت مي خورد از تن مرد نشئه اي كه بي هيچ عجله اي از كنارت عبور مي كند و در نهايت فروتني و با سخاوت تمام نشئه گي اش را به تو ارزاني مي كند... تا اندك جاني بگيري براي ورق زدن كتابهاي آكنده از اشعار عمران صلاحي و اندكي دلتنگي كه تنها بازمانده از تمام ثانيه هايي است كه پرسه زدن در بين كتابهاي "شهر كتاب" خود هديه اي عظيم بود براي تني كه تن بود و لبي كه سرخي اش سرزندگي را فرياد مي زد. غافل از آن كه مردانی که به صدايش گوش تيز كرده بودند تا بر سر لاشه اش نشينند (كه نشستند) و اينك بر بازمانده اش به سان كركس هاي لاشه خوار نوك مي زنند تا اوديپ وار به كور بودنش راضي كنند...
آري كوري! مسكن خوبي است براي درد بي درمان ديدن و "نگريستن به گريستن" كه دهانها عجيب خشكند و ديگر هيچ و هيچ و "هيچي" ديگر براي پرويز ... تا تناول كند تمام هيچ هاي دنيا را و به آرزويش برسد كه به هر هموطنش يك "هيچ" هديه كند. اما دريغا كه نمي داند براي او كه خود "هيچ" است، چه هيچي توان داد حتي به رسم هديه كه "هيچ" از هيچش نكاهد... تاريكي و بوق ماشين هاي ديوانه و آدم هاي عجول که دائم تنه ميزند با چاشني عذر خواهي (كه صد البته تو و آنها آدمهاي متشخصي هستيد) و پرتابت مي كنند به كتابفروشي پر از بوي سيرابي سرخ شده که نورهای ابله كتابفروشي سر راسته کله پاچه فروشان با لامپ های نئون "ناقوس جدايي" را به يادت مي اندازند. به ناگاه ياد "جك نيكلسون" مي افتي كه به صاحب يوناني کافه ای در فیلمی کهن، توصيه مي كرد كه حتما از لامپ نئون استفاده كند كه در كاليفرنيا نشان تجدد است و خوشبختي.....خوشبختي....خوشبختي...كه چه كلمه گمي شده است براي تو و لبو فروش و راننده تاكسي و مرد نشئه كه شهریار می گفت: "شايد براي اين آخري مزه ديگري داشته باشد". لحظه ها يكي پس از ديگري كپك ميزنند و مي پوسند بي آنكه بادي بوزد و سوز در استخوانهايت سمفوني مي نوازد و سگ هاي ولگرد را به جان هم مي اندازد براي تكه اي استخوان برجا مانده از شام كركس ها، تا زمين باز بچرخد در شعاع پادرگریز هر لحظه روز و هيچ كس حتي جرات نكند تا بپرسد كه چرا مي چرخد و اگر نمي چرخيد مگر چه مي شد به حال مرد لبو فروش و راننده تاكسي و مرد نئشه و تو و صد البته سرما و سرما و سر هر كدام از ما. بر مي گردي با تني خسته تر و مغزي دردناك تر و تني وامانده تر، كه از اول هم نبوده ای مرد راهي كه مال تو نيست و گوئي آمده بودی براي اينكه مثالي شوی براي گيجي و گنگي، تا در كلاسهاي درس تشريحت كنند و در ثبت احوال انسان بنامندت. بي آنكه در هیچ کلاس حسابی، خستگي ات را بشمارند و .... سلام اي آسانسور بي پدر ...!!! و سلام اي آسمان پر از سيفون هاي بي آب...!!! |+| نوشته شده توسط سروی در 87/02/18 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() "يك بار در پاييز سالها پيش از اين، بالاي تپهاي ، كلاه زني را باد برد. من باد و موها و برگها و كلاه و صورت زن را تكه- تكه در هوا ديدم . دويدم دنبال كلاه. باد كلاه را مي برد، من هم دنبال باد و كلاه مي رفتم تا اينكه كلاه را بالاخره شكار كردم، فكر كردم چه قدر زن از پس گرفتن كلاهش خوشحال خواهد شد. ولي وقتي كه رسيدم بالاي تپه زن رفته بود. كلاه را گذاشتم روي سر خودم و ناگهان سرم آتش گرفت. و باور كنيد سرم در زير كلاه مي سوخت. مي دويدم اين ور و آن ور و فرياد مي زدم ، جنون! جنون! من از آن روي شروع به نوشتن كردم كه آن كلاه را سرم گذاشتم. براي چه مي نويسم؟براي اينكه كلاه سرم رفته است."
رضا براهني منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
87/04/01 - 87/04/3187/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 پيوندهای روزانه
رخدادحلقه وصل دکتر کاشی دکتر شکر خواه آرشيو پیوندها پيوندها
كفشهای مکاشفهمزگان گوزل زاده ديد متفاوت اشاره و نشانه شعر و ارتباط نهفت واثق شمع روشن پیوند-رسانه بصیریان کریمی پاتوق حریر نمایش گاهی وقت ها اکنون میان دو هیچ فرورانه- جعفر موسی زاده ادراکات لعنتی ما (یا) خوابگرد life fore freedom قلم های سرخ توت فرنگی های مهلا مجید نصرآبادی و یونانی هایش قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |